تبليغاتX
آی آدمها
 
آی آدمها
 
 
هر چه می خواهد دل تنگم ....
 

فکر نمی کنم چیزی لذت بخش تر از این باشه ،که آدمی در طبیعت گم بشه
چه قدر لذت بخشه که بعد از یکسال بتونی باز هم آسمون رو ببینی که مملو از ستاره هاست و اونوقت متوجه می شی که این ستاره ها نبودن که توی این همه دود وگردو غبار گم شده بودند ،بلکه این ما بودیم که گم شده بودیم
گم شده بودیم توی نور و شلوغی شهر،غصه ی نان و این همه رنگ و زرق و برق شهر.
شایداگر همه ی نور شهر رو هم که جمع کنی به اندازه ی نور کوچکترین ستاره ی زیبای آسمون هم نباشه ،حتی به اندازه ی نور ستاره ای که چندین میلیون سال نوری است که مرده و ناپدید شده
به نظرت توی این آسمون پر از ستاره نور تو چه قدره ؟
فکر می کنی اگر میلیونها سال بگذره تو هم به اندازه ی همون ستاره ای که سالهاست مرده باز هم نوری داری که کسی بتونه تورو ببینه و یادت بیفته؟
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:49  توسط م.طبرزدی  | 
دیروز کتابفروشی بودم ،2تا کتابم از مارکز خریدم اما همش توی این فکر بودم که چرا اینقدر قیمت کتابها بالا است!شاید هم من اینطوری فکر می کنم.ولی اگه از این قیمتی که دارند ارزون تر بودند حتما کلی از کتاب هایی که دوست داشتم رو می خریدم و مجبور نبودم برای خرید کتابی که دوست دارم چند وقت صبر کنم،اصلا کتاب هیچی وارد کتابفروشی که می شم خیلی چیزهای دیگه هم هست که دوستشون دارم و می خواهم اونها رو داشته باشم ،مثل انواع و اقسام سی دی های موسیقی و رنگهای نقاشی و کارتها و خیلی چیزهای دیگه ،اما می دونید چیه!؟انگار چشمها را باید بست و گاهی اصلا نباید دید اینطوری خیلی راحت تریم
تا بعد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:8  توسط م.طبرزدی  | 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:0  توسط م.طبرزدی  | 
 

از آخر تیرماه کار فروش اینترنتی بلیط کنسرت استاد محمدرضا شجریان آغاز شده است .

هر نفر تنها می تواند ۳بلیط تهیه کند و فقط از طریق سایت http://www.delawaz.ir می توان برای خرید بلیط اقدام نمود .

روزهای کنسرت از ۸ تا ۱۵ مرداد ماه می باشد .اين كنسرت با عنوان "با استاد سخن سعدي" اجرا مي‌شود و  تمام اشعار اين كنسرت از سعدي است و تنها يك تصنيف از حافظ و امكان دارد يك تصنيف هم از مولانا خوانده شود.

من هنوز موفق نشده ام که امروز از سایت بلیط بخرم ،ظاهرا مشکلی در  سایت بوجود آمده است .

به هر حال امیدوارم برگزاری این کنسرت باعث رضایت همگان شود .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:25  توسط م.طبرزدی  | 

                       

 

 

 

                            دوباره خزون اومد              نم نم بارون می زنه تو صورتم   

                           بوی خا ک و نم کوچه                  می گه هنوز دیوونتم   

                         رعد و برق فهمیده انگار                 زندگیم شده غم انگیز  

                            دستای کی رو گرفتی                    زیربارونهای پاییز   

                         می خوام اینجا با تو باشم                  زیر بارونها دوباره      

                         ولی افسوس نه تو هستی               نه دیگه بارون می باره

                             خزونم داره می ره                  نموند برگی رو درختها   

                              من هنوز منتظرم                    توی جاده تک وتنها   

                            دیگه بارون نمی باره                  توی جاده پر برفه    

                             به خدای آسمونها                    عشقت از یادم نرفته

                         می خوام اینجا با تو باشم                 زیر برف و وبارون         

                                   نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:54  توسط م.طبرزدی  | 

امروز یه عروس قشنگ دیدم ،خیلی ازش خوشم اومد ،نمی تونستم ازش چشم بردارم

لپهای قرمزش ،چشمهای مشکی و براقش .

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:19  توسط م.طبرزدی  | 

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ... آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم ... و بعد ... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:34  توسط م.طبرزدی  | 

خیلی دلم برای هانی تنگ شده.

اصلا نمی دونم چرا از وقتی که رفتیم و گذاشتیمش توی اون باغ و اومدیم این همه نگرانشم.نمی دونین چه قدر دوستش داشتم و چه قدر دلم براش تنگ شده .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:7  توسط م.طبرزدی  | 
گفتم میریم فیلم رئیس رو ببینیم؛رفتیم و دیدیم .به نظر من که دیالوگ های نامفهوم و خیلی سردی داشت ،فیلم کلا نمی چسبید گاهی اصلا حوصله آدم سر می رفت.

توی فیلم به نظر من بهتر از همه خود کارگردان می دونه که داستان اصلی چیه و تا آخر مخاطب متوجه نمی شه که موضوع اصلی چی بوده .در واقع مخاطب رو در حاشیه داستان نگه می داره.

من که وقتی از سالن سینما خارج شدم هیچ حسی نداشتم نه اندوه و نه شادی

به نظرم فیلم رئیس ، فیلمی بود که ارزش دیدن نداره

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:17  توسط م.طبرزدی  | 

امروز می خواهیم برویم سینما و فیلم رئیس رو ببینیم .

کارگردان فیلم رئیس ،مسعود کیمیایی و بازیگران فیلم:خسرو شکیبایی،داریوش ارجمند،لعیا زنگنه و مهناز افشار می باشند.

امیدوارم بعد این همه مدت که فیلم خوب ایرانی ندیدیم این دفعه با شادی از سینما بیرون بیاییم

اگر فیلم رو دیدیم و خوب بود حتما براتون می نویسم تا شما هم بروید و ببینید

راستی شنبه ها که می دونید بلیط سینما نیم بها است! 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:13  توسط م.طبرزدی  | 
دوست داشتم یک باغ بزرگ داشتم .اونوقت بدون دخالت این همه آدم فضول می تونستم کلی حیوون نگه دارم
راستی چرا ما عادت کردیم این همه به زندگی خصوصی دیگران دخالت کنیم ؟
شده حکایت داستان قدیمی پسر و پدری که به خاطر حرف مردم یک دونه الاغ که سرمایه زندگیشون بود رو از دست دادند
ولی انگار نه این داستان و نه هیچ داستان دیگه ای درس عبرت نمی شه
کاش ما یاد می گرفتیم بیشتر به کار و زندگی خودمون مشغول باشیم تا سرک کشیدن به زندگی دیگران
آمین
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:37  توسط م.طبرزدی  | 
توی خانواده ها خیلی پیش میاد که پدر و مادر بین بچه ها فرق می گذارند ،اما هیچ وقت این قضیه رو قبول نمی کنند .

بچه بزرگتر همیشه توی همه ی مسائل نظر میده و البته بیشتر اوقات حرفش سند می شه .

بچه وسطی که ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:3  توسط م.طبرزدی  | 
ما آدمها قدر چیزهایی که داریم نمی دونیم .مثلا بزرگترین نعمت سلامتی .من امروز صبح یه دلدرد شدید گرفتم و اونوقت همش خدا خدا می کردم که زودتر دلدردم خوب بشه و اونوقت به فکر افتادم که وقتی حتی یک دلدرد کوچیکم دارم نمی تونم به هیچ کاری برسم و حتی به چیز دیگه ای فکر کنم .

خیلی از آدمهایی که اطرافم می بینم اینطوری هستند . یادمه چند وقت پیش یکی از آشناها دنبال خونه می گشت ،همش تکرار می کرد اگه خونه پیدا کنم یا بخرم دیگه راضیم .حالا که خونه هم خریده می گه وای اینجاش فلان و بهمان .

نمی دونم .به نظرم تنها چیزی که باید همیشه دنبالش بود کسب علم و دانش هست .یعنی حتی وقتی یک نفر در یک رشته پرفسور هم بشه باز هم راضی نباشه و بدونه که چیزهای زیادی برای یادگرفتن وجود داره .

اما دنیا و مال دنیا هیچ وقت ارزش نداشته و برای هیچ کس ماندگار نیست .متاسفانه زمانه ای که ما در آن زندگی می کنیم شدیدا به این سمت پیش می رود و هر روز هم بدتر می شود.امیدوارم بتونم به خودم توی این زمینه کمک کنم

آمین

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 15:51  توسط م.طبرزدی  | 

انگار تو زندگی همه ی ما یک چیزهایی هست که نمی خواهیم هیچکس از اونا با خبر بشه .

گاهی به این موضوع فکر می کنم که اگه یه روز این نقاب برداشته بشه و همه ی چیزهایی که فقط خودمون و خدای بالا سر ما می دونه رو همه بفهن ،ممکنه کسی تنها عشق زندگیش رو هم برای همیشه از دست بده.

شاید خیلی از زندگی ها از هم بپاشه ،رابطه های عاشقانه بین دو نفر که سالهاست با هم زندگی کردن

رابطه ی بین دوستهای صمیمی و یا فامیل و ..

و اینجاست که فقط می تونم بگم

خدایا واقعا خیلی بزرگی بیشتر از اون چیزی که هر کسی تصور کنه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:23  توسط م.طبرزدی  | 

معبد خداوند فقط به روی

دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است .

دل گرفته را به این معبد راهی نیست ،

پس ، از اندوه اجتناب کن.

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:23  توسط م.طبرزدی  | 
نمی دونم چرا ما نمی تونیم یک سری از چیزهای دور و برمون رو باور کنیم !

دیشب داشتیم در مورد جن حرف می زدیم .من هر چیزی که در مورد زندگی اونها ،قیافشون و طرز رفتار یا هر چیز دیگه بود باور می کردم اما خیلی ها نه .

یکی می گفت چرنده یکی می گفت ما نمی تونیم اونارو ببینیم و یکی هم که ...

به نظر من خیلی چیزها به جز جن در این دنیا وجود داره که شاید هنوز هیچ کس از وجود اونا اطلاعی نداشته باشه ،ولی به عقیده من نمی شه گفت چون ما اونا رو ندیدیم پس وجود ندارن ،بهتره کمی مو شکافانه تر به اطراف خودمون نگاه کنیم

نظر شما چیه؟!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 2:34  توسط م.طبرزدی  | 
دیروز داشتم عکسای یه مجله را نگاه می کردم که پر بود از درد و رنج.

میدونید آخه عکسایی بود که از جنگ ایران و عراق انداخته بودند .

نمی دونم ما واقعا می تونیم دوباره همه ی اونارو تجربه کنیم یا اینکه باز همه چیز رو از اول شروع کنیم!؟

هنوزم اطراف خودم رو که نگاه می کنم بچه هایی رو می بینم که بدون پدر بزرگ شدند و می بینم که چه قدر با ما متفاوت هستند .

من آرزو می کنم که نه کشور ما و نه هیچ کشوردیگری  دچار چنین آسیب هایی نشه و امیدوارم همیشه در همه جای دنیا صلح حاکم باشه

آمین

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:24  توسط م.طبرزدی  | 

سعي کن هيچوقت عشق رو گدايي نکني چون هيچوقت به گدا چيز با ارزشي نميدن

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:32  توسط م.طبرزدی  | 

خاطرات ملوانان انگليسي

 

سوم فروردین

ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارسشدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط م.طبرزدی  | 

True Telephone conversations recorded from

Various Help Desks around the U.K

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

*

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

*

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

*


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:14  توسط م.طبرزدی  | 
یک تست روانشناسی
سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
 و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:23  توسط م.طبرزدی  | 

عشق با سپاس همراه است، سپاسی ژرف.

می دانی که دیگری یک شیئ نیست.

می دانی که دیگری صاحب شکوه است ،دارای شخصیت است،روح خود را دارد ،فردی است یگانه.

در عشق است که آزادی محض را به دیگری ارزانی می داری.

 اوشو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:11  توسط م.طبرزدی  | 

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه    خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط م.طبرزدی  | 

چه آرامشی در آب هست .آرامشی که انگار در هیچ جای دیگه ای وجود نداره .یه روز از یه نفر پرسیدم دلیلش رو می دونی ؟ گفت شاید به خاطر اینه که درصد زیادی از ماده وجودی ما آبه !؟ من فکر می کنم شاید هم به خاطر اینه که وقتی هنوز اینجا نیومده بودیم همه ی ما بلا استثنا 9 ماه تموم توی آب شناور بودیم . یه جایی بودیم که هیچ کدوممون یه لحظه ی اون رو هم به یاد نداریم و اصلا شاید هیچ وقت هم فکر نکنیم یه روز اونجا بودیم و....

 

و اما . خاک .

گاهی که نم بارون می زنه بوی خاک رو حس کردید چه قدر دوست داشتنیه بویی از اون بلند می شه که همه رو دیوونه و مدهوش می کنه،همه لذت می برن ،اصلا یه حال عجیبی داره .خود من که بااین بو همش توی خاطراتم می چرخم و لذت می برم.به نظرم دلیل این که اینقدرعطرخاک آدمها رو جذب می کنه شاید اینه که همه ی ما از خاکیم ،شاید هم دلیل دیگه ای داره .

 

 

ولی یه چیز دیگه هست که هنوز نفهمیدم .آتش.

چرا اینقدر از دیدن شعله های آتش لذت می بریم ؟ چرا دوست داریم بهش زل بزنیم .اصلا یه جوری آدم رو میخکوب می کنه که دوست نداریم ازش چشم برداریم  .تا حالا خیلی هارو دیدم که کنار آتش نشستن و خیره شدن بهش . هنوز نمی دونم واسه ی چی!؟ یعنی این همون آتش خیره کننده ای هست که می گن ....

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:53  توسط م.طبرزدی  | 
برای دیدن دوباره او

امروز را انتخاب کن

شاید فردایی که منتظر رسیدنش هستی نه برای او باشد و نه برای تو

 

                                         به دریا بنگرم دریا ته بینم

                                     به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

      به هرجا بنگرم ،کوه و در و دشت               نشان از قامت والا ته بینم

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:56  توسط م.طبرزدی  | 
آخه چرا؟!

چرا اینقدر به سگ ها و گربه ها آزار می رسونن ؟ چرا این همه حیوونهای بی زبون رو اذیت می کنن؟!

با چشمای خودم دیدم که چه کارهایی که نمی کنن .

حالا این برام سؤال شده اونا حیوونن یا آدمهایی که اینجوری رفتار می کنن!؟

البته یه سری باورهای غلط و از قدیم مونده هم وجود داره که بی تاثیر نیست .

به نظر من چشمها را باید شست ......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط م.طبرزدی  | 
نمی دونم بخونم یا نه.البته خیلی دوست دارم که به یه جایی برسم اما نمی دونم کنکور بدم یا اینکه برم کلاسهای آزاد مثل مجتمع فنی یا پیام نور.

کاش از خیلی قبل ترها تصمیم بهتری واسه انتخاب رشته ام گرفته بودم تا الان اینجوری گیج نمی شدم .

تازه می فهمم تصمیم هایی که تو زندگی می گیرم چه قدر مهم و سرنوشت سازه ،حتی تصمیم هایی که به نظر  شاید خیلی کوچیک و پیش و پا افتاده باشن شاید اونموقع اصلا فکرشم نمی کردم .

پس از الان به بعد همه سعی خودم رو می کنم که درست تر تصمیم بگیرم  .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط م.طبرزدی  | 

دلم برای خیلی ها تنگ شده .برای بهاره با اون مهربونیهاش و چشمهای همیشه خندونش ،برای الهام وشیطنت هامون تو سرویس مدرسه ، برای لیدا و اون اداهاش (می گفت هروقت سرما می خورین بعد از اینکه دماغتون رو گرفتین با انگشت سرش رو بدین بالا تا بعد یه مدت فرم دماغتون به هم نخوره و آویزون نشه )

یاد دوران راهنمایی به خیر چه قدر شاد بودیم و بی غم .کاش همه ی دوستام و باز می دیدم ،چه قدر بد که شاید هیچ وقت دیگه نبینمشون هرچند می دونم وقتی که دوباره ببینمشون هیچ کدومشون دخترهای اون روزی نیستن ولی مطمئنم باز برای چند ساعتی که با هم باشیم همون حس و حال قدیمی برامون زنده می شه .

دیروز که به این فکرها بودم شب خوابشون رو دیدم .همه بودن (الهام،نوشین،بهاره،منیره،لیدا،سمیه،فاخره و...)

چه جالب هممون همونقدری بودیم ،همون شکلی ، حتی الهام که الان دماغش رو عمل کرده با همون دماغ عمل نکردش بود.همه با هم بودیم و دور هم جمع شده بودیم انگار هیچ کدوم هیچ مشکلی نداشتیم ،الهام هنوز نرفته بود مشهد و این همه دور نشده بود ،زهرا هنوز بچه دار نشده بود ، نوشین هنوزم با معرفت بود ، چه قدر هممون زود بزرگ شدیم شاید اگر امروز رو می دیدیم می خواستیم توی همون دنیای کوچولوی دیروز بمونیم شاید هم نه !

وقتی از خواب پریدم هنوز یه لبخند کوچولو رو لبام مونده بود ،ذره ای ازاحساسی که تو دلم داشتم .

مگه نمی گن هیچ غیر ممکنی وجود نداره ، پس چی می شد گاهی خوابهامون رو همونجوری که می دیدیم تعبیر می شدند ؟!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:25  توسط م.طبرزدی  | 
مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقت رو همونطوریکه هست بگه .

                                                                                                         صادق هدایت

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:5  توسط م.طبرزدی  | 
تا حالا شده دلتون و کسی بشکونه ؟

با حرفش ،با کارش و یا حتی با .....

من همه سعیم اینه که دل کسی رو نشکونم و تا جایی که می شه اگه کسی با من این کا رو کرد من مثل اون نباشم

گاهی دیدم که آدمهای دورو برم با حرفهایی که می زنن دل همو بدجوری می شکونن

ولی به قول قدیمی ترها حرفی که می خواد از دهن آدم بیرون بیاد باید از شصت تا پله رد بشه اونوقت شاید کمتر این اتفاقا بیفته

امیدوارم شما از این طیف آدمها نباشید

باشه ،باشه

تسلیم دیگه مثل مامان بزرگها حرف نمی زنم همین یه بار ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:16  توسط م.طبرزدی  | 
 
  بالا