تبليغاتX
آی آدمها
 
آی آدمها
 
 
هر چه می خواهد دل تنگم ....
 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:22  توسط م.طبرزدی  | 

وقتی دیدمش رفتم تو عالم هپروت .شک داشتم برش دارم یا نه ولی بلاخره تصمیم خودم رو گرفتم  وبرداشتمش. همش دوست داشتم زودتر امتحانش کنم می خواستم ببینم هنوزم مثل گذشته ها هست یا نه !

در بستش رو باز کردم ،چشمام و بستم و خیلی آروم یه دونه برداشتم و ازش یک گاز کوچولو زدم .خیلی آروم مزه مزه کردم ،وای خدای من طعم گذشته های دور البته نه خیلی دور فقط 12 سال قبل .خیلی وقت می شد که پاستیل نوشا به ای نخورده بودم .یادمه وقت مدرسه می رفتم هر سری که می خواستیم بریم گردش به نظرم بهترین خوراکی پاستیل بود .اونموقع بود که باید پولام رو کنار میذاشتم تا وقتی می خوام برم گردش بتونم کلی خوراکی خوشمزه بخرم و با دوستام بخورم.

حالا می فهمم چه ارتباط عمیقی بین مزه ها وبوهاو خاطرات وجود داره .خاطراتی که بعضی ها فراموش و بعضی ها خیلی کمرنگ شده .شاید گاهی با بوییدن یک گل و یا خوردن یک غذا بشه باز اون هارو لحظه به لحظه به یاد بیاریم. و شاید هم  هیچوقت هیچکدوم از اون بوها و طعم ها و رو نتونیم باز تجربه کنیم .

دیروز توی یک کوچه داشتم قدم می زدم ،ظهر یک روز بهاری، بوی گل یاس توی هوا پیچیده بود ،می خواستم بدونم این بوی مدهوش کننده از کجا داره می آد اینطرف و اونطرف رو نگاهی انداختم ، یه خونه قدیمی دیدم که گل های یاس از درودیوارش آویزون شده بود وای خدای من چه قدر این بو رو دوست دارم ، یاد خونه خاله زهرا به خیر ،یاد تاب بازی و طناب بازی به خیر ،یاد دوچرخه بازی و خاله بازی های زوری ندا به خیر .

کاش لحظه های شیرین گذشته رو هر وقت اراده می کردیم داشتیم .اونوقت باز بچگی هامون بدون هیچ غمی ما رو در آغوش می کشیدند و باز می تونستیم شب های تابستون توی ایوون و زیر پشه بند بخوابیم و همش به همه چیزهایی که به نظر هیچ کس خنده دار نبود بخندیم .می دونم که نمی شه برگرده ولی می تونم بهش فکر کنم و تا وقتی که می تونم بهشون فکر کنم ،می تونم خوشحال باشم. ومن امروز خوشحالم ،

ازت خیلی ممنونم پاستیل نوشابه ای

                                                                                 

                                                                                 م.ط

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:15  توسط م.طبرزدی  | 

فنجان آب فنجهایم را عوض کردم

و ریختم در چینه جای خردشان ارزن

وان سوی تر ماندم

محو تماشاشان.

دیدم که مثل هر همیشه،باز،سویاسوی

هی می پرند از میله تا میله

با رفرفه ی آرام پرهاشان.

گفتم چه سود از پر زدن ،در تنگنای این چنین بسته

که بال هاتان می شود خسته؟

گفتندو با فریاد شاداشاد

زان می پریم ،اینجا،که می ترسیم

پروازمان روزی رود از یاد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط م.طبرزدی  | 

vivisection                                

واژه ای است به معنی کالبد شکافی و بریدن اجزاء حیوان زنده. این اصطلاح شامل انجام هرگونه آزمایش و تجربه به اصطلاح علمی روی حیوان زنده میگردد. اصطلاحی که امروزه تعداد بسیاری از دانشمندان و مردم برضد آن وارد عمل گردیده و معتقدند انسان حق انجام هیچگونه آزمایش و تجربه روی حیوانات زنده را ندارد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:19  توسط م.طبرزدی  | 
می دونید

اینجا دوست دارم جایی باشه که هم حرفهای دلم رو راحت بزنم و بگوش خیلی ها برسونم

هم جایی باشه که شعرها و مطلب هایی که دوست دارم رو توش بزارم

می خوام خودمونی و گرم باشه .از خیلی چیزها دوست دارم بگم

از خدا،از بهار ،از زیباییها،از دریا و کوه و آسمون از همه چیزهای قشنگ

امیدوارم که بتونم

خدایا خودت مثل همیشه بهم کمک کن ،ممنونم و مثل همیشه شرمنده همه خوبیات

 

                                                                             م.ط

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:23  توسط م.طبرزدی  | 

ای شاخه ی شکوفه ی بادام!

                                         خوب آمدی-

                            سلام!

                                               لبخند می زنی؟

اما این باغ بی نجابت با این شب ملول.....

زنهار از این نسیمک آرام!

وین گاه گه نوازش ایام!

بیهوده خنده می زنی افسوس!

بفشار در رکاب خموشی

پای درنگ را .

باور مکن که ابر ...

باور مکن که باد...

باور مکن که خنده ی خورشید بامداد...

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را .

 

شفیعی کدکنی-اسفند ۱۳۴۳

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:13  توسط م.طبرزدی  | 
شاید اگر پنجره را باز کنم، باز بویش را استشمام کنم
شاید اگر دهانم را باز کنم، باز از او سخن بگویم
شاید اگر چشمانم را باز کنم، یک بار دیگر بازش بینم

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:23  توسط م.طبرزدی  | 
چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل همه عمرش مسخر شادی است
چنان که هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویه انسان به سوی آزادی است
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:23  توسط م.طبرزدی  | 
محبوبم اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی
بگذار که در آنجا بسوزم
و اگر برای آن به سوی تومی آیم
که لذت بهشت را به من ببخشی
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود
اما اگر به خاطر تو به سویت می آیم مرا از خویش مران
متبرکم کن تا در کنار زیبا یی جاودانه ات تا ابد لانه کنم
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:22  توسط م.طبرزدی  | 

وقتي كه مرگ ما را ميربايد
ــــتو را و مراــــ
نبايد كه در پايان راه مان
علامت سؤاالي بر جاي بماند
تنها نقطه اي ساده
همين و بس
چرا كه ما
در حيات كوتاه خويش
فرصتهاي بي شماري داريم
اگر دريابيمشان

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:20  توسط م.طبرزدی  | 

امروز روز اول

و اینکه اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می دونم دوست دارم اینم تجربه کنم

امیدوارم شیرین باشه

تجربمو می گم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:15  توسط م.طبرزدی  | 
 
  بالا