تبليغاتX
آی آدمها
 
آی آدمها
 
 
هر چه می خواهد دل تنگم ....
 

خاطرات ملوانان انگليسي

 

سوم فروردین

ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارسشدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط م.طبرزدی  | 

True Telephone conversations recorded from

Various Help Desks around the U.K

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

*

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

*

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

*


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:14  توسط م.طبرزدی  | 
یک تست روانشناسی
سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :
یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
 و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:23  توسط م.طبرزدی  | 

عشق با سپاس همراه است، سپاسی ژرف.

می دانی که دیگری یک شیئ نیست.

می دانی که دیگری صاحب شکوه است ،دارای شخصیت است،روح خود را دارد ،فردی است یگانه.

در عشق است که آزادی محض را به دیگری ارزانی می داری.

 اوشو

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:11  توسط م.طبرزدی  | 

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه    خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط م.طبرزدی  | 

چه آرامشی در آب هست .آرامشی که انگار در هیچ جای دیگه ای وجود نداره .یه روز از یه نفر پرسیدم دلیلش رو می دونی ؟ گفت شاید به خاطر اینه که درصد زیادی از ماده وجودی ما آبه !؟ من فکر می کنم شاید هم به خاطر اینه که وقتی هنوز اینجا نیومده بودیم همه ی ما بلا استثنا 9 ماه تموم توی آب شناور بودیم . یه جایی بودیم که هیچ کدوممون یه لحظه ی اون رو هم به یاد نداریم و اصلا شاید هیچ وقت هم فکر نکنیم یه روز اونجا بودیم و....

 

و اما . خاک .

گاهی که نم بارون می زنه بوی خاک رو حس کردید چه قدر دوست داشتنیه بویی از اون بلند می شه که همه رو دیوونه و مدهوش می کنه،همه لذت می برن ،اصلا یه حال عجیبی داره .خود من که بااین بو همش توی خاطراتم می چرخم و لذت می برم.به نظرم دلیل این که اینقدرعطرخاک آدمها رو جذب می کنه شاید اینه که همه ی ما از خاکیم ،شاید هم دلیل دیگه ای داره .

 

 

ولی یه چیز دیگه هست که هنوز نفهمیدم .آتش.

چرا اینقدر از دیدن شعله های آتش لذت می بریم ؟ چرا دوست داریم بهش زل بزنیم .اصلا یه جوری آدم رو میخکوب می کنه که دوست نداریم ازش چشم برداریم  .تا حالا خیلی هارو دیدم که کنار آتش نشستن و خیره شدن بهش . هنوز نمی دونم واسه ی چی!؟ یعنی این همون آتش خیره کننده ای هست که می گن ....

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:53  توسط م.طبرزدی  | 
برای دیدن دوباره او

امروز را انتخاب کن

شاید فردایی که منتظر رسیدنش هستی نه برای او باشد و نه برای تو

 

                                         به دریا بنگرم دریا ته بینم

                                     به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

      به هرجا بنگرم ،کوه و در و دشت               نشان از قامت والا ته بینم

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:56  توسط م.طبرزدی  | 
آخه چرا؟!

چرا اینقدر به سگ ها و گربه ها آزار می رسونن ؟ چرا این همه حیوونهای بی زبون رو اذیت می کنن؟!

با چشمای خودم دیدم که چه کارهایی که نمی کنن .

حالا این برام سؤال شده اونا حیوونن یا آدمهایی که اینجوری رفتار می کنن!؟

البته یه سری باورهای غلط و از قدیم مونده هم وجود داره که بی تاثیر نیست .

به نظر من چشمها را باید شست ......

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط م.طبرزدی  | 
نمی دونم بخونم یا نه.البته خیلی دوست دارم که به یه جایی برسم اما نمی دونم کنکور بدم یا اینکه برم کلاسهای آزاد مثل مجتمع فنی یا پیام نور.

کاش از خیلی قبل ترها تصمیم بهتری واسه انتخاب رشته ام گرفته بودم تا الان اینجوری گیج نمی شدم .

تازه می فهمم تصمیم هایی که تو زندگی می گیرم چه قدر مهم و سرنوشت سازه ،حتی تصمیم هایی که به نظر  شاید خیلی کوچیک و پیش و پا افتاده باشن شاید اونموقع اصلا فکرشم نمی کردم .

پس از الان به بعد همه سعی خودم رو می کنم که درست تر تصمیم بگیرم  .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط م.طبرزدی  | 

دلم برای خیلی ها تنگ شده .برای بهاره با اون مهربونیهاش و چشمهای همیشه خندونش ،برای الهام وشیطنت هامون تو سرویس مدرسه ، برای لیدا و اون اداهاش (می گفت هروقت سرما می خورین بعد از اینکه دماغتون رو گرفتین با انگشت سرش رو بدین بالا تا بعد یه مدت فرم دماغتون به هم نخوره و آویزون نشه )

یاد دوران راهنمایی به خیر چه قدر شاد بودیم و بی غم .کاش همه ی دوستام و باز می دیدم ،چه قدر بد که شاید هیچ وقت دیگه نبینمشون هرچند می دونم وقتی که دوباره ببینمشون هیچ کدومشون دخترهای اون روزی نیستن ولی مطمئنم باز برای چند ساعتی که با هم باشیم همون حس و حال قدیمی برامون زنده می شه .

دیروز که به این فکرها بودم شب خوابشون رو دیدم .همه بودن (الهام،نوشین،بهاره،منیره،لیدا،سمیه،فاخره و...)

چه جالب هممون همونقدری بودیم ،همون شکلی ، حتی الهام که الان دماغش رو عمل کرده با همون دماغ عمل نکردش بود.همه با هم بودیم و دور هم جمع شده بودیم انگار هیچ کدوم هیچ مشکلی نداشتیم ،الهام هنوز نرفته بود مشهد و این همه دور نشده بود ،زهرا هنوز بچه دار نشده بود ، نوشین هنوزم با معرفت بود ، چه قدر هممون زود بزرگ شدیم شاید اگر امروز رو می دیدیم می خواستیم توی همون دنیای کوچولوی دیروز بمونیم شاید هم نه !

وقتی از خواب پریدم هنوز یه لبخند کوچولو رو لبام مونده بود ،ذره ای ازاحساسی که تو دلم داشتم .

مگه نمی گن هیچ غیر ممکنی وجود نداره ، پس چی می شد گاهی خوابهامون رو همونجوری که می دیدیم تعبیر می شدند ؟!

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:25  توسط م.طبرزدی  | 
مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقت رو همونطوریکه هست بگه .

                                                                                                         صادق هدایت

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:5  توسط م.طبرزدی  | 
تا حالا شده دلتون و کسی بشکونه ؟

با حرفش ،با کارش و یا حتی با .....

من همه سعیم اینه که دل کسی رو نشکونم و تا جایی که می شه اگه کسی با من این کا رو کرد من مثل اون نباشم

گاهی دیدم که آدمهای دورو برم با حرفهایی که می زنن دل همو بدجوری می شکونن

ولی به قول قدیمی ترها حرفی که می خواد از دهن آدم بیرون بیاد باید از شصت تا پله رد بشه اونوقت شاید کمتر این اتفاقا بیفته

امیدوارم شما از این طیف آدمها نباشید

باشه ،باشه

تسلیم دیگه مثل مامان بزرگها حرف نمی زنم همین یه بار ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:16  توسط م.طبرزدی  | 

نخستین گام آن است که زندگی را همان گونه که هست بپذیری

با این پذیرش ،آرزو محو می گردد،فشار و تنش محو می گردد،نارضایتی محو می گردد

احساس شادی می کنی بدون اینکه دلیل خاصی در میان باشد

 

The first thing is to accept life as it is

Accepting it , desire disappear ,tensions disappear ,discontent disappear ; one starts feeling very joyful-and for no reason at all

 

OSHO

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 4:11  توسط م.طبرزدی  | 

چه احساس شیرینی

وقتی به گلدون گوشه اتاق نگاه می کنم احساس تازگی می کنم انگار هر لحظه شور زندگی در من بیشتر و بیشتر می شه .

وقتی تو این خیا بونهای شلوغ و پر سرو صدا راه می رم تنها چیزی که توجه من و به خودش جلب می کنه گلهای وسط میدونگاه هاست .گلهایی که پر از طراوت و شادین و با وجود این همه نازیبایی باز هم زیبان و به من لبخند می زنن . گاهی بهشون نزدیک می شم لمسشون می کنم و رایحه ی دلپذیرشون رو استشمام می کنم اونوقته که احساس می کنم توی دنیای دیگه ای قدم بر میدارم توی همون دنیایی که دوست دارم همیشه باشم .یه تپه پر از گل و سبزه و یه آسمون آبی با پرنده های رنگارنگ .

فقط کافیه به یک گل نزدیک بشی و چشمات و رو هم بذاری اونوقت می تونی بری همون جایی که دوست داری همون جایی که گاهی فقط می تونی خوابش رو ببینی.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 4:1  توسط م.طبرزدی  | 
 
  بالا