|
آی آدمها
|
||
|
هر چه می خواهد دل تنگم .... |
بچه ی آخر هم که لوس مامان و باباشه و هرچه قدر هم که بزرگ بشه باز خودش رو لوس می کنه و همه فکر می کنن بچه است و به کارهای نه چندان جالبش لبخند می زنند.
نمی دونم چی بگم ، اما خود من هیچ وقت از این که بچه ی اول بودم حس خاصی نداشتم و هیچ وقتم نخواستم با همه فرق داشته باشم .
دلم فقط برای بچه وسطی ها می سوزه که همه زورشون فقط به اون می رسه و آخر هم عزیز دردونه ی مامان و بابا بچه های دیگه ی خانواده هستند .
یک مثال که با چشمهای خودم چندین بار دیده ام
تصور کنید ۱-مینا ۲- آرزو ۳- سپیده همه روی مبل نشستن و دارن تلویزیون می بینن ، به نظر همه هم شرایط یکسانی دارند
مادر: آرزو بیا غذا رو بکش - میز رو بچین - آب رو بده - آخ سس یادم رفت بیارم ، آرزو پاشو شیشه سس رو بیار
حالا همه غذا رو خوردن و تمام شده .
مینا که می ره و رو مبل لم می ده آخه می دونید شاخ غول رو شکسته ناسلامتی بچه اولیها گل سرسبدن .
سپیده هم که طبق معمول غیبش می زنه .آخه مامانش زیادی لوس کرده و هنوز فکر می کنه بچه کوچولو است .
دلم برات می سوزه آرزو . تو تنها کسی هستی که باقی مونده .
به نظرت کی می خواد تموم بشه؟ راه نجاتی هم هست ؟
این یک قطره از دریا بود ،خودتون قضاوت کنید .به نظر شما هم اینطوری می آید ؟
|
|